تبلیغات
ادبی - داستان کوتاه « از رگ گردن به ما نزدیک تر »

از رگ گردن به ما نزدیک تر

        خاکستری تیره ی گـُرگ ومیشی ِ هوا، بیشتر به سیاهی می زد واین سیاهی نمی گذاشت راننده ، خودش را در آیینه ی جلوی رویش ببیند . توی گودی صندلی ماشین فرو رفته بود . با دست چپش فرمان تریلی را گرفته بود وبا دست راست اش ، با سبیل کلفتش ،بازی می کرد . نخ های سفید ، حسابی با نخ های سیاه موهایش  قاطی شده وچتر نقره ای رنگی را پهن کرده بودند روی سر وصورتش . توی پنج ، شش دهه ی زندگی اش ، برای رنگ کردن حتی یک نخ از این چتر نقره ای ، اقدامی نکرده بود . سوز سردی ، خودش راتیز وباریک می کرد و از درز شیشه ی پنجره ی ماشین ،بدون اجازه ،وارد می شد وپخش می شد روی سراسر هیکل اش وتارهای چتر نقرای اش را می رقصاند .

     سیاهی ِ شب داشت نفس های آخرش را می کشید اما هنوز آنقدر جان داشت که مرد در آیینه ی جلوی رویش ، خودش را نبیند . پای راست اش روی پدال گاز وپای چپش روی پدال کلاچ بودوگاهی می فشرد وگاهی بر می داشت .سر پیچها ، گاهی با پای چپ وگاهی با پای راست ، پدال ترمز را می فشرد. نجاری توی محله شان ،یک زیر پایی نرده ای چوبی ، برایش ساخته بود .گذاشته بود ش بین پدال ها  وکف کابین ماشین .کف کفش هایش را می چسباند روی نرده ی چوبی تا کوتاهی قدش را جبران کند وپاهایش برسد به پدال ها . کمی بیشتر توی گودی صندلی فرو رفت . گاز داد وبه جلو راند .

    فلاکس چای را از روی داشبورد برداشت وتوی لیوان بلور دسته دارش ، چای اتوبوسی ریخت . چای اتوبوسی را باکمک دوستانش ابداع کرده بودند .به اندازه ای چای در لیوان می ریختند که همه ی تکان های هیجده چرخ تریلی را تحمل کند واز لیوان بیرون نریزد . خیلی دوستش  داشت توی چند دقیقه ای که صبر کرد تا چای خنک شود، باصدای بلند،باهاش حرف می زد : « به نظرت ، بهش می رسم ؟ کرایه ی نقدی ِ بالایی داره . انتخاب واحد مریم خرج داره . دیشب زود خوابیدم،صبح قبل از اذان  راه افتادم که قبل از ابراهیم بهش برسم . کمک کن بهش برسم . اگه قبل از ابراهیم برسم شرکت ، حتماً به من می رسه .» با گفتن این جملات ، یادش به حرف های دیشب پسرش آمد . پسرش چندین با ر،  سئوالی را ازش پرسیده بود وهر بار از جواب دادن طفره رفته بود .پدال گاز رابیشتر  فشرد دوتا حبه قند را باهم پرت کرد توی دهانش و چای را ریخت پشت سر قندها .

    توی آینه ی بزرگ بغل ماشین ،نور چراغ های ماشین پشتی ،منعکس می شد تو چشمهایش واذیتش می کرد . حول برَش داشت . ترسید که ابراهیم باشد .می خواست بهش راه ندهد که سبقت بگیرد ، اما مرام مردانگی اش ،گـُل کرد . سمت راست جاده را گرفت .ماشین پشتی ، سبقت گرفت ورفت وتوی پیچ ها محوشد .نفس راحتی کشید . ابراهیم نبود . آن لحظه ،فکرخط پایان مسابقه ورقیبش ابراهیم ، همه ی مُخش را اشغال کرده بود . ترس از اینکه رقیب ،قبل از او به خط پایان مسابقه که همان پمپ بارگیری بودبرسد، رعشه بر اندامش می انداخت وباعث می شد که بی خیال ِ قوس پارکینگ های کنار جاده بشود . دونقطه ی روی سر هم عمودی ساعت دیجیتال توی ماشین ، قدرتمندانه ،ظاهر می شدند وناپدید می شدند ، رشته ی افکارش را پاره می کردند ونماز صبح را به یادش می آوردند . دوباره با صدای بلند باهاش ،حرف زد : « کمکم کن بهش برسم . »  

         دست راست اش را کشید روی شکم برآمده اش وشروع کرد به آواز خواندن : « الا یا ایهاالساقی  ...» عادت همیشگی اش  بود . چهچهه می زد .با کف دست راست اش می زد روی شکمش وخودش را تشویق می کرد ومی گفت : « بَه بَه ... بَه بَه  » نور پُررنگ ِچراغ ماشین بزرگ دیگری  ، از پشت بهش نزدیک شد .راننده ی ماشین پشت سرش ،دستش را گذاشت روی بوق .  بار دیگر ترس ازرسیدن ابراهیم ، تمام وجودش را فراگرفت .اگر ابراهیم قبل از او به شرکت می رسید ،بار به آن خوبی با کرایه ی بالا را می قاپید ، هزینه ی انتخاب واحد مریم را از کجا باید تأمین می کرد ؟ عرق سردی روی پیشانی اش نشست . با قدرت بیشتری ،پدال گاز را فشرد .

      

    رادیوی ماشین را روشن کرد .آخرین الله اکبر اذان صبح با صدای موذن زاده ی اردبیلی را شنید . بوی نم خاک باران زده ، خودش را از درز شیشه ی پنجره ی ماشین ، هـُل می داد داخل کابین ماشین .با نوک انگشت سبابه اش برآمدگی جای بخیه ی بالای ابرویش  را خاراند .پیچ هارا یکی پس از دیگری ،رد می کرد . خواست یک چای اتوبوسی ِ دیگر بریزد اما صدای مناجات خانم مجری رادیو ، روی مـُخش ، رژه می رفت : « الهی،از من آهی واز تو نگاهی ...الهی...  » رادیو را خاموش کرد وباردیگر با صدای بلند باهاش صحبت کرد : « خدایا ، چهل ساله پشت رولم ، تاحالا قضا نخوندم ،حتی غروبی که تصادف کردم ورگ بالای ابروم پاره شد . امروزه رو مجبورم . به خط پایان نرسم ،ابراهیم می رسه وباربنزینه رو با اون کرایه ی بالاش می قاپه .» پاهایش راچسباند روی نرده ی چوبی ودنده ی ماشین را سبک کرد وبا سرعت بیشتری راند .  

      سیاهی شب ،کمرنگ شد وجای خود را به خاکستری گرگ ومیش داد . توی خاکستری که از همه ی شیشه های ماشین عبور کرده و پخش شده بود توی ماشین  ، می توانست همه ی چیزهای داخل وبیرون ماشین را بخوبی ببیند . توی آینه ی جلوی رویش ،به سبیل کلفت سیاه وسفیدش نگاهی انداخت . یقه ی تمیز پیراهن کـِر ِم روشن اش را  از نظر گذراند .دکمه هایش را هم چک کرد بالا پایین نبودند . عکس سه درچهار پسرش ،توی جلد پلاستیکی ان یکاد جیبی که با تسبیح دانه ریز بلندی به پایه ی آیینه جلوی رویش در سقف آویزان بود ، همراه با تسبیح وحرکات ماشین ، می رفت ومی آمد را بدون عینک ، دیدوباعث شد که  حرف های شب گذشته ی پسرش، همان سئوال همیشگی اش  را به یاد بیاوَرَد :  « بابا ، بیست وسه سال از اون جریان می گذره ،ولی هنوز نفهمیدم از رگ گردن به مانزدیک تر ،یعنی چی ؟ هنوز نفهمیدم چه جور ورقه ی املای من به دست ات رسید ؟ » وقتی تآثیر پند واندرز پدرانه اش روی رفتار پسرش دیده بود ؛  لبخند پیروزمندانه ای روی لبهای زمخت چروکش نشسته بود.

    سالهای سال ،راز آن واقعه را توی سینه اش حبس کرده بود .روزی که ماشین خراب شد تحویل تعمیرگاه داد وبا تاکسی راهی منزل شده بود . مسیر منزل دو کورس بود . کِنار فلکه ای که دومسیر را از هم جدا می کرد دبستان پسرش قرار داشت . پسرش ورقه ی املای آن روزش را که نمره ی کم گرفته بود از دفترش کـَنده وکـِنار خیابان انداخته بود .  هنگام رد شدن از فلکه ، کاغذ پاره ای که اسم پسرش بالای آن نوشته شده بود را پیدا کرده وچهار تا کرده بود وتوی جیب پیراهنش گذاشته بود . به منزل که رسیده بود ورقه را به پسر نشان داده بود . در پاسخ به پسرک که خشکش زده بود، گفته بود : « خدا از رگ گردن به مانزدیک تره ، از همه چیز با خبره . همیشه ، چهار چشمی می پایدَت . ... » 

      دوباره با صدای بلند شروع به آواز خواندن کرد : « که عشق آسان نمود اول ولی افتاده ...» چندبار با کف دست اش زد روی شکم اش وگفت : « بَه بَه ... بَه بَه » خاکستری گرگ  ومیش، داشت به سفیدی می رسید  . دوتا نقطه ی روی هم عمودی ساعت ، تلنگری توی ذوقش زد .ساکت شد ودیگر نخواند . اولین پارکینگ که رسید راهنمای سمت راست اش را زد سرعت اش را کم کرد وارد هلال پارکینگ شد . ترمز دستی را کشید ودنده را آزاد کرد . کف پاهایش را از روی نرده ی چوبی برداشت .از پله های کابین ماشین ،پایین آمد . بطری یک ونیم لیتری ِ آب را از جعبه ی فلزی بغل ماشین ، برداشت وضو گرفت . با مسح سر ، چتر نقره ای از مغزش ریخت بالای ابرویش .گردی های آب از آرنجش ،می سـُریدندتا نوک انگشتان ِدستش  . باد سردی پخش شد روی سراسر بدنش . بطری خالی آب را پرت کرد توی هلال پارکینگ . بطری قـِل خورد واز لبه ی دره ی کـِنار پارکینگ، سقوط کرد.حصیر کوچک ِشصت در صد سانتی متری را از گوشه ی جعبه ی فلزی درآورد وروی آسفالت کنار ماشین پهن کرد وروبه قبله ایستاد . الله واکبر اول را که گفت ، ماشین ابراهیم ،بوق وچراغ زنان وباسرعت زیاد ؛ رد شد ورفت . ماشین های همدیگر را خیلی خوب می شناختند .

     دورکعت نمازش را خواند .حصیر را سرجایش گذاشت ودرب جعبه را محکم بست واز پله هابالا رفت وتوی گودی صندلی جاگرفت وبه راه افتاد.همان طور که زیرلب ،بد وبیراه به ابراهیم می گفت ، با دست چپ فرمان را چسبیده بود وبادست راست ،تسبیح دانه درشتی را از توی داشبورد درآورد وذکر روز دوشنبه را تند تند تکرار می کرد : « یا قاضی الحاجات ، یا قاضی الحاجات ، یا قاضی الحاجات ،...» فکر رسیدن ابراهیم ،قبل از او به شرکت وزدن بار به آن خوبی ،با آن کرایه ی بالا وهزینه انتخاب واحد مریم ، بدجوری روی مـُخش ،رژه می رفت. صد دانه ی تسبیح را پشت سرهم انداخت ،ذکر روز دوشنبه ،تمام شد . تسبیح را پرت کرد ،گوشه ی بالای داشبورد ،پشت شیشه ی بزرگ جلوی ماشین ،جا گرفت . فلاکس چای را برداشت .یک چای اتوبوسی ریخت ،گذاشت خنک بشود . پدال گاز را فشرد وسریع تر راند . چندپیچ جاده را گذراند . پرتوهای طلایی سفید خورشید ،پهن شده بود روی دشت ،کوه ،جاده وهمه جای زمین . به دیدن طلوع خورشید ،عادت داشت . توی آیینه ی جلوی رویش ، نگاهی به سر ورویش انداخت .انگشتانش را فرو برد توی چترنقره ای که هنوز خیسی ِ وضو،رویش چسبیده بود ،واز سمت راست پیشانی ، ریخت اش به سمت چپ روی برآمدگی بخیه ی بالای ابرویش.

         صحنه ی دیدن رد شدن ِ  ابراهیم از کنارش ، چمبره زده بود روی فکرش ورهایش نمی کرد . سحر خیزی وزدن قید خواب سنگین صبح ، به دادش نرسیدند ونقشه هایش برآب شده بود . بار بنزین با کرایه ی بالا ، نصیب ابراهیم می شد وسرش بی کلاه می ماند .سگی می خواست با سرعت ،از عرض جاده بگذرد. ترمز میخی گرفت . سگ میلی متری ِ اولین چرخ چپ جلو،فرار کرد.سرش را چند بار تکان داد و با عصبانیت ،فریاد کشید : « لعنتی ! مثل باد سیاه از راه رسید. کثافت ، موقع رد شدنش از جاده را نمی فهمه . »

     دنده را سبک کرد وگاز داد وبا سرعت زیاد ، خط سفیدوسط جاده را زیر گرفت و رفت . باران روز قبل ،جاده را حسابی شسته بود . آژیروچراغ گردون بالای آمبولانسی ، اورا به خودش آورد . به انتهای سمت راست جاده رفت تا آمبولانس رد شد. دسته ی لیوان چای را گرفت . به سراشیبی تندی رسید سرعت اش را کم کرد همرا با پیچ جاده پیچید. وقتی دید ماشین ابراهیم وسط جاده ،ایستاده ، شاخش درآمد . ماشین اش را متوقف کرد . ابراهیم را دید که دو،سه متری جلوی ماشین ایستاده وکاپوت را نگاه می کند . کوه ریزش کرده بود ووقطعه سنگ بزرگی از خاک ِ باران زده ،جدا شده بود وروی کاپوت جلوی ماشین ابراهیم فرود آمده بود . لیوان چای را سر جایش گذاشت وبا عجله ،از ماشین پیاده شد .

      ابراهیم با دیدنش ، دودستی بر سر خودش کوبید وگفت : « یدالله،می بینی ،چه به سرم آمد . بدبخت شدم . خانه خراب شدم . » دست ها ی ابرهیم را گرفت وسعی کرد آرام اش کند .جعبه ی دستمال کاغذی را آورد وچندین دستمال را با هم کشید بیرون وگذاشت روی پارگی گونه ی ابراهیم وچند ثانیه ای نگه داشت تا خونش بند آمد . موبایل اش را از جیب شلوارش در آورد . وجرثقیل وپلیس را خبر کرد . توی یک چشم بهم زدن ،ترافیک سنگینی پشت سرشان ، ایجاد شد.صدای بوق های پی در پی ماشینها ،دل دشت وکوهستان را می شکافت. از بس به «چی شده ؟» های این واون جواب داد خسته شدوفقط با اشاره ی انگشت ؛ قطعه سنگ بزرگ را بهشان نشان می داد.

      پشت جرثقیلی که ماشین ابراهیم را می بـُرد به راه افتاد . به شهر که رسیدند از ابراهیم خداحافظی کرد وگفت : اگه کارم داشتی تماس بگیر . » دست اش خاکی ،روغنی بود ، کف دو دستش را بهم مالید تا تمیز بشوند .توی آیینه ی جلوی رویش نگاهی به پیراهن کِر ِم روشن اش انداخت ،تمیز بود. عکس سه در چهار پسرش،همچنان با تکان های ماشین ،می رفت ومی آمد و سئوال پسرش را  توی ذهن اش تداعی می کرد : « از رگ گردن به ما...»

      به درب ورودی شرکت نفت که رسید ،ماشین خسرو را دید که خارج می شود . بوقی به علامت سلام زدند از کنار هم رد شدند .  رفت روی سکوی بارگیری . نپرسید که بار چیه وبرای کجاست . فقط متوجه شد که زیر شیلنگ بارگیری گازوییل ایستاده . با کمک کارگر مسئول سکوی بارگیری،شیلنگ را روی تانکر،نصب کرد ورفت توی اتاق اطلاعات که بارنامه اش را تحویل بگیرد . از کارمندمسئول پرسید : « بالاخره ،اون باربنزین با کرایه ی بالا ،نصیب کی شد ؟ » کارمند جواب داد : « پیش پای تو ،خسرو گرفت ورفت » سَرش را تکان داد وآهی کشید وچتر نقره ای اش را نوازش کردوروی صندلی نشست . زنگ موبایل اش به صدا درآمد وجیب شلوار وپایش را لرزاند . مریم بود ،گفت : « بابا ،برای وام دانشجویی اسم نوشتم ،نگران نباش ،شاید اسم ام درآمد . »

                                      فریده فهیمی – برازجان – شهریور 91

   

 

   

 

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
http://sheradupoux.wordpress.com/2015/06/26/treatment-for-hammer-toes-pain
سه شنبه 24 مرداد 1396 03:30 ب.ظ
Appreciate the recommendation. Let me try it out.
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:57 ق.ظ
Hi there Dear, are you in fact visiting this web page on a
regular basis, if so afterward you will without
doubt obtain nice experience.
Can you increase your height by stretching?
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:32 ب.ظ
Hi there, all is going sound here and ofcourse every one is sharing facts, that's actually good, keep up writing.
deenahelmstetler.jimdo.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:14 ب.ظ
great submit, very informative. I ponder why the other specialists of this sector don't notice this.
You should continue your writing. I'm sure, you've a huge readers' base already!
coleenbarkle.hatenablog.com
جمعه 6 مرداد 1396 11:23 ب.ظ
This article will assist the internet viewers for creating new weblog or even a blog from start to
end.
BHW
جمعه 1 اردیبهشت 1396 06:02 ب.ظ
Hello i am kavin, its my first occasion to commenting anywhere, when i read this article i thought i could also make
comment due to this sensible article.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 01:51 ب.ظ
Great post but I was wanting to know if you could write a litte more on this topic?

I'd be very grateful if you could elaborate a little bit further.

Thank you!
manicure
چهارشنبه 16 فروردین 1396 01:37 ب.ظ
Thanks for the auspicious writeup. It in truth was a leisure account it.
Glance advanced to more introduced agreeable from you! By the way, how could we communicate?
BHW
یکشنبه 13 فروردین 1396 01:49 ب.ظ
These are actually great ideas in about blogging.
You have touched some nice factors here. Any way keep up
wrinting.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر