تبلیغات
ادبی - داستان « سه سال وسه ماه » از فریده فهیمی
چهارشنبه 18 مرداد 1391  07:31 ق.ظ

سه سال وسه ماه

    روی پله ی اول بهارخواب ،جلوی درب هال نشسته و به ستون سرامیکی تکیه داده بود،پاهایش راکه دراز کرده بود پاشنه ی پاهایش روی پله ی سوم ،جاگرفته بودند .نگاهش را به کاشی های سقف بالکن ،گره ِ کوری زده بود بدون اینکه پلک هایش را روی چشمهای سیاهش برهم بزند ،خاطرات شصت ماهه ی زندگی مشترک خود را به یاد می آورد .

    سه سال وسه ماه اولش ،هربار وقتی که زمان هورمونیک ماهانه اش می رسید ،انگار عزراییل نازل شده تا جانش را بگیرد .زمین وزمان را بهم می دوخت ،از زیر ضربه ی پـُتک یأس طفره می رفت ،روش جدیدی برای معالجه در پیش می گرفت . داروی جدیدی استفاده می کرد تا راه را بر یورش عزراییل سد کند ،اما زور عزراییل می چربید وسر می رسید .پس از دوئل های نفس گیر،حاضرشده بود جانش را بدهد ،اما عزراییل نیمه جانش می کرد وگورش را گم می کرد ومی رفت .بلندترین فریاد هایش را درخودش می شکست به خدایش پناه می برد ووزمزمه می کرد: « خدایا ،ازمن آهی واز تو نگاهی !!! » گاهی وقت ها هم هر چی باخودش کلنجار می رفت که بتواند خودش رابه خلا نداشته اش قانع کند ،کم می آورد وملتمسانه با همان فریاد های بلند بی صدایش ،به تکیه گاه اش می گفت : «خدایا ، کویرم ،بگو باران بباره،شاخ وبرگی بگیرم . »

    بعد از گذشت سه سال وسه ماه ،وقتی جواب آزمایش بارداری اش را گرفت ،لبخند پیروزمندانه ای روی لبهایش لانه کرد . باتمام وجود فریاد کشید: « لعنت بر عزراییل . » بعد سرش را بالاگرفت وسیاهه ی چشمهایش را به سقف حدقه ی چشمهایش چسبانده بود وبه تنها تکیه گاهش گفت : « چاکریم ،اُساکریم . » شوق فریادش همه ی حاضران را واداشته بود تا انتظار به سر آمده را از چهره اش بخوانند.بی دلیل،مِهر لبخند ش را روی همه پخش کرد .

     هدیه اش که متولد شد ،تمامی بیست وچهار ساعت زندگی اش را اختصاص داده بود به تغذیه ،استراحت ،سلامت وخلاصه تر وخشک وکردنش . همه ی دلخوشی اش شده بود . گـَرد فراموشی را حتی روی وجود خودش هم پاشیده وبا تیغ عشق به نوزادش  ،دل از خودش هم بریده بود .احساس مادری ازدرونش غلیان وازدست و  دهانش فوران می کرد.

         هدیه رشدکرد .تُپلی ویکساله شد.قدمهای اولش را برمی داشت . لبخند ملیحی روی لبهایش نقش می بست ودندانهای مرواریدی اش ،زیبایی اش را دوچندان می کرد . بین صداهایی که از خودش در می آورد ، ماما ...ما ... ما ... کلماتی بود که قابل تشخیص بود .عصر که می شد لباس دورچین رنگی ،جوراب سفید وکفش چراغ دار جِق جقه ای می پوشاندش ،دستش را می گرفت روی بهار خواب می گذاشت اش تا قدم از  قدم بردارد . یک قدم ،چند قدم بر می داشت می افتاد دستش را می گرفت ،بلندش می کرد ومی گفت : « بلند شو مادر ، آفرین . حالا بخند .می خوام عکست رو بگیرم بذارم فیس بوک . »موبایل اش رو که با بند بلندی آویزان گردن اش کرده بود روی لبخند ها وقدم برداشتن های هدیه تنظیم می کرد ویک... د و.. خیلی عکس می گرفت . چتر باز شده ی علاقه به دلبندش ،همه ی رفتار وحرکاتش را تحت پوشش خود درآورده بود.

     پدر شوهرش در حالی که  استکان دسته دار چای دستش بود ،سر ونیم تنه اش را را از درب هال به سمت حیاط می انداخت بیرون ومی گفت : «    به جز دخترت ، افراد دیگه ای هم اینجا تشریف دارن ها ،عجب عالمی دارین شماها . »

       عصر آن روز هم ،مثل بقیه عصر های تابستان ،تاتی تاتی هدیه  وچـِلـِک چـِلـِک لنز دوربین موبایل . تـَشباد(1) وزید وگردو خاک زیادی را باخود می پاشید روی زمین ،خانه درخت وهر چیز دیگری که سر راهش قرار داشت . وزش تش باد ادامه داشت وهر لحظه بر قدرت ویرانگرش اضافه می شد.ایرانیت ها ونبشی ها ی پارکینگ لرزیدند  انگار می خواستند از جایشان کنده شوند .لرزیدند ورقصیدند وبه گیره وپایه فلزی هایی که متصل شده بودند به سقف بالکن فشار آوردند .سقف بالکن هم لرزید .قطعه کاشی بیست در سی سانتی متری از جای خود کنده شد ومستقیم بر فرق بین مدل خرگوشی بسته شده ی هدیه فرودآمد .

    صدای گوش خراش سکوتش ،بلندتر از همیشه سراسر خانه را فراگرفته ،حتی هق هق گریه هایش ،قادر نیست برآن غلبه کند. گرمای سنگ پله ها ،خودش را می چسبانَد به پوست پاهایش اما گویی این گرما دربرابر حرارت ِداغی که در سینه اش ،جای گرفته است ،عددی نیست .کنار همان ستون سرامیکی ،بوسیله چند طناب ،بازو ،کمر وستون محکم بهم بسته شده اند واین کلمات را بارها وبارها بدون چشم برداشتن از سقف بالکن ، تکرار می کند : « آفرین ، بلند شو ، حالا بخند ، می خوام عکست را  بگیرم بذارم فیس بوک »

پدرشوهرش ، هر از گاهی، سر و نیم تنه اش رااز درب هال  می اندازد بیرون ومی گوید « تو هم برای خودت عالمی داری . » 

                                                                                       فریده فهیمی – 10مرداد 91-برازجان

(1). .از بادهای منطقه دشتستان  استان بوشهر.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
How do I stretch my Achilles tendon?
شنبه 18 شهریور 1396 09:56 ق.ظ
Hey there! I know this is kinda off topic however I'd figured I'd ask.
Would you be interested in exchanging links or
maybe guest authoring a blog post or vice-versa?
My site discusses a lot of the same subjects as yours and I feel we
could greatly benefit from each other. If you might be
interested feel free to send me an e-mail. I look forward to hearing from you!
Terrific blog by the way!
Foot Complaints
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:35 ب.ظ
What's up, I would like to subscribe for this
website to get most up-to-date updates, so where can i do it please help out.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 03:34 ق.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you penning this article plus the rest of the site is also really good.
BHW
دوشنبه 14 فروردین 1396 05:07 ق.ظ
Hi there, I enjoy reading all of your article. I wanted to write
a little comment to support you.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر