تبلیغات
ادبی - داستان کوتاه « صندوق » از فریده فهیمی

صندوق

    هروقت به روسری دخترم نگاه می کنم ،تمام آن واقعه  توی ذهنم تداعی می شود .قرص صورت وروسری گل دارش ،مانند تصویر متحرک عمه،روی مغزم حک می شود آنقدر بالا ،پایین ،چپ وراست می رود تا اینکه مرا به 57سال قبل ،زمان 13سالگی ام ، برمی گردانـَدَ. عکس سیاه سفید  خانوادگی  پدر بزرگ را نشانش دادم . انگشت اشاره اش را رو فرو کرد توی صورت عمه ودر حالی که چشمهایش از تعجب گرد شده بود گفت : « چقدر شباهت !چه رازی توی سینه ی این عکس محبوس است ؟ »

     بالاخره ، زور ِ کنجکاوی دخترم چربید و راز بایگانی شده در مخیله ام را بر ملا کردم و گفتم :   [ پا به پایش می دویدم .اختلاف قد وسـِنّ مان ، بین امواج اظطراب وپریشانی گم شده بود . فریادکشیدم : «عمّه ،بدو ،فرارکن، تا می توانی ،تو می توانی.» 

     نفس زنان گفت :« با ... باشه ،خُب ...باشه. »

   گفتم : « ما نمی گذاریم دست آنها به شما برسد . مگر ما مُردیم ؟ما مَردیم !»

     با همان سرعتی که می دویدم ،سَرم را به عقب چرخاندم وپشت سرم را نگاه کردم .همان طور که سَرَم را به عقب برمی گرداندم  که حسن را ببینم ،پرسیدم : « مگر نه ما نمی گذاریم که...  » دیدم حسن چند متری عقب افتاده ،دو سه  ثانیه توقف کردم . پُتک ،شک وتردید ، باضربات سنگینی بر سر دوراهی عمه وبرادر ،میخکوبم کرده بود . داد کشیدم ، حسن ، تو کِی می خوای یادبگیری بند کفشت را محکم گره بزنی که ... .صدای عمه شنیده شد :« یا فاطمه ی زهرا ،به دادم برس !!!»صدایش پُر از خواهش وتمنا بود.  تمامی قوایش را به کار گرفته وبر سرعتش افزود،  از ما جلو زد ولی در تیررس نگاهم بود ، رهایش نکردم . یک لنگه دمپایی ابری دودگمه اش رها شد .

     خارهای سوزنی ِ برگ های نخل ،از کف لاستیکی کفش های دان لاپ مان می گذشتند و زهر خودشان را به درون زخم هایی که کف پایمان ایجاد کرده بودند تزریق می کردند . گرمای خون ِکف پایمان ، به حرارت شوق نجات عمه نمی رسید . تـَش باد (1)،از هر سوهنگامه می کرد و بر زمین وهر چه بر آن وجود داشت چنگ  می انداخت . می خواست زمین را از جا بکـَنـَد. خارَک های (2) آویزان وبرگ های نخل ها را به جان هم انداخته بود وسیلی های محکمش را بر گونه ی استخوانی مان  می نوا خت. از نخلستان های مجاور هم ، صدای  جیغ زنان به گوش می رسیدوتادورترین خانه های آبادی هم می رفت .  

      داس ِ فرمان ِ رییس ِپاسگاه ،همه ی زنان چادری را درو می کرد .  مأموران گروه  گروه  شده بودند ؛ سه،چهار یا بیشتر ش را نمی دانست ،فقط با تمام قوا می دوید . عرق سردی از زیر موهای پشت گردنش ،روی ستون  فقراتش جاری شده بود .هم چنان  بر سرعتش  می افزود .شال اش را آنقدر محکم دور سرش پیچانده بود که با آن سرعتی هم که می دوید چادر نخیگـُل دارش بر سرجایش مستقر بود ونمی افتاد ،دور بدنش قـُداق پیچ نمی شد ودور ساق پایش هم نمی پیچید که به زمین بیندازدش . در گلویش طعم تلخ سکوت ،زاییده می شد . بازدم گـُرگرفته ای از حلقومش ،به بیرون  می تراوید .وحشت تمام صورتش را پوشانده بود .از نگاه نجیبش ، استقامت می بارید . لنگه ی دیگر دمپایی اش هم سـُرکرد و جا ماند .

      همچنان ،غرّش باد ،مهار زمین وزمان را از کف ربوده بود . از همان فاصله، داد کشیدم :« داری می رسی ، دیگر چیزی نمانده ،بدو عمه ؛ بدو. »

      از پَرچین گذشت،کف پاهایش ،روی خاک نم زده  ی حیاط ،آرامشی نسبی یافتند . پدربزرگ روی سکوی لب ایوان نشسته بود وکمرش را به ستون تکیه داده بود ، چشم هایش سونداشتند ، با گوشش همه چیز را می دید . صدای جیغ وناله ی دخترش را درمیان غوغا وهمهمه ی میان نخلستان شنیده بود. با عصایش به او اشاره کرده بودکه وارد اتاقی بشود که صندوق فلزی بزرگی در آن قرار داشت . حسن هم ،خودش را به جمع ملحق نمود .

          بعد ازما ، بلافاصله مأموران وارد حیاط منزل شدند . پای خشونت شان را محکم به زمین کوبیدند و ریختند درون اتاقی که همه نشسته بودند؛ کوچک وبزرگ ،زن ومرد ،پیر وجوان را از زیر ذره بین مأموریت شان گذراندند وبرگشتند روی ایوان که وارد اتاقی بشوند که صندوق  ... ،ناگاه پدربزرگ غرولند کنان ،باسن اش را روی زمین کشاند روی کف دستش را ه رفت وخودرا جلوی درب چوبی اتاق ،پخش کرد وگفت : مگر از روی نعش من پیرمرد کور اولاد پیغمبر رد شوید. مسلمانی تان کجارفته؟ مآمورید ومعذور ؟ خُب باشید ... ناموس که دارید ،دین که دارید .»

        سَرَم را محکم به ستون کوبیدم تا تصاویر مقابلم محو شوند .احساس کردم در اعماق دره ای ایستاده ام وبهمنی بزرگ از اوج بلندترین قله درابرها ،بر سرم فرود می آمد .عظمت آنچه در پیش بود مانند مواد مذابی که از دهانه ی آتشفشان فَوَران می کرد وجاری می شد، در نظرم رژه میرفت .

     قطرات اشک پیرمرد ،گونه اش را درنورید ورعشه بر اندام مأموران انداخت . سرشان را پایین انداختند ورفتند  .

     چند دقیقه ای صبر کردم تا سایه ی مأموران بین زوزه ی  تـَش بادوگردوخاک،بی رنگ شد. خود را به  صندوق رساندم .با نوک انگشتان دستم ،چند ضربه بر درب صندوق،نواختم وگفتم : «عمه جان ،چه خوب شد چند روز پیش ، همراه با دیگر خـِرت وپـِرت ها،نینداختیمش بیرون.  » ]

                                                                      فریده فهیمی -27خرداد 91- برازجان

1.از بادهای منطقه دشتستان  استان بوشهر.

2. میوه ی کال درخت خرما.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
Foot Complaints
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:41 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts about Foot Issues. Regards
http://gladys0schwartz4.soup.io/post/583063760/What-Causes-Severs-Disease
یکشنبه 4 تیر 1396 07:32 ق.ظ
I comment when I especially enjoy a article on a site or if I
have something to valuable to contribute to the conversation. Usually it is
triggered by the passion displayed in the article I
read. And after this post ادبی - داستان کوتاه « صندوق
» از فریده فهیمی. I was actually excited enough to post a comment ;-) I do have a couple of questions for you if it's okay.
Is it just me or does it look like like a few of
the remarks look like they are left by brain dead visitors?
:-P And, if you are posting at other places, I would like
to keep up with anything new you have to post.
Could you list all of your public pages like your linkedin profile, Facebook page or twitter feed?
pauldnmmupzbaw.exteen.com
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 08:53 ب.ظ
Very good blog you have here but I was curious about if you knew of any discussion boards that
cover the same topics discussed in this article? I'd really love
to be a part of group where I can get suggestions from other experienced people that
share the same interest. If you have any suggestions, please let me know.

Thank you!
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 03:08 ب.ظ
Hi! I could have sworn I've visited this blog before
but after looking at many of the posts I realized it's new to me.
Anyways, I'm certainly delighted I found it and I'll be book-marking
it and checking back regularly!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 04:02 ب.ظ
Hello there, I found your site via Google while searching
for a related topic, your site came up, it seems great.
I have bookmarked it in my google bookmarks.
Hi there, simply was aware of your weblog thru Google, and located that it is really informative.
I'm going to be careful for brussels. I will appreciate should
you proceed this in future. Many other folks
will be benefited from your writing. Cheers!
BHW
شنبه 19 فروردین 1396 04:07 ب.ظ
fantastic put up, very informative. I ponder why the other specialists of this sector do not realize this.
You must proceed your writing. I am confident, you have
a huge readers' base already!
zangeneh
پنجشنبه 1 تیر 1391 09:48 ب.ظ
فریده ی عزیز ممنونم که برای خوانش دعوتم کردی. داستانت تم خوبی داشت. پرداخت هم پرداخت قابل قبولی بود. اما مثل داستان قبلی ات از کلمات ادبی استفاده کرده بودی که به فضای داستانت اصلا نمی خورد. مثلا: کلمه ی : نواختم: کوبیدم ، قطرات اشک گونه اش را درنوردید: قطرات اشک روی چینهای صورتش سُرید ، از کف ربوده بود: غرش باد زمین و زمان را به هم ریخته بود ، از نگاه نجیبش استقامت می بارید: در نگاه نجیبش ، بردباری عجیبی دیده می شد ، رازی توی سینه ی این عکس محبوس است: توی این عکس رازی هست که من ازش بیخبرم...
ببخش که در قلمت دست بردم ولی خواستم نمونه های تبدیل کلمات ادبی را به کلمات روان و داستانی ببینی. نظر را به صورت خصوصی می گذارم تا بعد از بازنویسی داستانت برایت نظری دیگر بگذارم که البته غیر خصوصی است. راستی! مقاله ات را هم خواندم بسیار عالی نوشته بودی مطمئنم توی حرفه ات موفقی. باعث افتخار من است عزیزم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر