تبلیغات
ادبی - داستانکوتاه «بـُز گـَر » از فریده فهیمی
پنجشنبه 11 خرداد 1391  06:49 ب.ظ

بـُز ِگـَر

         گله ای از بُز وگوسفند، بدون چوپان در صحرا رها شده بودند ، همه ی این حیوانات بیچاره وهالو،آسوده خاطر وبدون ترس و واهمه از گرگ بدجنس ، ازاین سو به آن سو می دویدند،می چریدند ،ماده ها برای نر ها ،دلبری می کردند ، علف می خوردند ،علف ها هم به دهن بعضی از ها خیلی شیرین می آمد حسابی، ِکیف می کردند .  پروانه ها ،سنجاقک ها ،پرنده ها ،درختان جنگل مجاور ، ابرهای بدون باران توی آسمان ،وهمه مخلوقات زیبا ی خداوند ، دست به دست هم داده بودند ،تا آن روز هم مثل روز های خوب  خدای مهربان ، یک روز قشنگ ودوست داشتنی بشود .

    چند ساعتی به همین منوال گذشت ،تا اینکه بـُز گــَر ،ازبس که ورجه وورجه کرد تشنه اش شد ،مسیری را در پیش گرفت ودر جستجوی چشمه ی آب به راه افتاد ،ازجنگل گذشت . بدون تفکر،راه پر وپیچ وخم وصعب العبوری را در پیش گرفت .

    گوسفند پیری که ریاست گله را بر عهده داشت ،گله را واداشت از مسیری که بُزگـَرانتخاب کرده بود عبور کنند .حماقت وبی خردی بر پیشانی رییس وبُز گـَر حک شده بود ،گویی گوی نادانی را از همه سفهاء عالَم ربوده بودند.

هرکه را پیرش چنین گمراه بود          کِی مریدش را به جنّت راه بود

همه بِزوگوسفندها به صف شدند وپشت سر بُز گـَر، به راه افتادند .بُز گـر همچنان راهنما ی گله بود می رفت ومی رفت وبقیه هم پیرو ومقلد بی چون وچرا !

             سال ها گذشت ،واز آن رو که همه تمدن های بشری در کنار آب که مایه ی حیات است تشکیل شده اند، روستایی در حوالی چشمه ای که بُزگـَر ازآب آن نوشیده بود ، ایجاد شد ومسیر عبور بُزگَـَر، جاده ی اصلی روستا شد .  زاد ولد ومهاجرت های بیشماری درآن روستا صورت گرفت وکم کم پرجمعیت شد وتبدیل به شهر شد وهمان کوره راهِ  بُز گـَر شدخیابان مرکزی شهر . انسانها نیزاز همین راه ،استفاده کردند.می آمدند ومی رفتند ، به راست وچپ ومی پیچیدند ،بالا می رفتند وپایین می آمدند ، پاهایشان زخمی وخونین می شد ، شکوه می کردند ، از درد می نالیدند .اما هیچ کدام از انسان ها ، سعی نکرد حتی یکی از سلول های خاکستری مغزش را به کار بگیرد وراه جدید وکم خطر تری را پیدا کند . خود را مجبورکرده  بودندراهی راکه می توانستند در 40 دقیقه طی کنند ، چهارساعته بروند .

         همه از این مسیر خطیر پُرپیچ وخم ناراضی بودند ،هرروز صبح زودِخروس خوان  که مردم این شهر می خواستند به سر کار بروند ،تا می توانستند غُرغُر می کردند وجد وآباد مسبب این مسیرناهموارو پیچ خم ها را به باد ناسزا ودشنام می گرفتند درون چاله وچوله های مسیر می افتادند به همین ترتیب روزگار را سپری می کردند . زیر لب وتوی شکمشان ،معترض بودند وتحمل مصایب وخسارات ناشی از وضعیت جاده برایشان عادت شده بود ، ماننددریایی که جویباری را دربر بگیرد ،جاده را در خود قرار داده بودند.

            در همین حال چنار های خردمندوتنومند ،که از زمان بُزگـَر به جای مانده بودند  می خندیدند وقتی می دیدند که انسان ها دوست دارند کورکورانه ؛مُدام راهی را که قبلا" باز شده طی کنند . چشمانشان گرسنه ی دیدار کرامات دیگران است واز خود هیچ برون مایه ای ندارند که ندارند.با انگشتانشان تن برهنه ی رویاهاشان را لمس می کنند اما هرگز در صدد تحقق رویایشان ،تکانی به اندیشه  ی خود نمی دهند.

فریده فهیمی - زمستان 88- برازجان

 

 

 

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
feet pain
دوشنبه 27 شهریور 1396 02:56 ق.ظ
Hello, Neat post. There's a problem together with your web
site in web explorer, might check this? IE nonetheless is the marketplace chief and a good element of folks will omit your magnificent writing due to
this problem.
How much can you grow from stretching?
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:08 ب.ظ
I needed to thank you for this very good read!! I certainly enjoyed every bit of
it. I've got you book marked to look at new stuff you post…
Foot Complaints
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:12 ب.ظ
Wow, this piece of writing is fastidious, my sister is analyzing such things,
therefore I am going to tell her.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 07:01 ق.ظ
We are a bunch of volunteers and opening a new scheme in our community.
Your website offered us with useful information to work
on. You've performed a formidable job and our whole neighborhood will
likely be grateful to you.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 06:40 ب.ظ
I am regular reader, how are you everybody? This piece of writing posted
at this web site is truly nice.
BHW
جمعه 18 فروردین 1396 09:06 ق.ظ
This blog was... how do you say it? Relevant!!
Finally I've found something that helped me. Many thanks!
فریده فهیمی
پنجشنبه 1 تیر 1391 05:50 ب.ظ
سپاس از اینکه نظر دادید .داستان های دیگرم رو هم بخونید ،اگه فرصت کردیدبه مقالات روزنامه نگاری ام رنگاهی بندازید .
سه شنبه 16 خرداد 1391 07:11 ب.ظ
دوست خوبم بخش اول داستان، در واقع نگارش قصه است . تمام شاخصه های قصه، نوع روایت ساده ی کودکانه، پیام مستقیم و استفاده از ویژگیهای اساطیری..... را بکار برد ه اید. اما می توانید با تمهیداتی داستان را از دوبخش شدن نجات دهید مثلا بخش قصه را از زبان یک مادربزرگ یا یکی از شخصیت های داستان بشنویم. اما در بخش دوم هم شما از پیام دادن مستقیم استفاده کرده اید! این اشتباه در هر داستانی پذیرفتی نیست! شما روایت کنید قضاوت را بر عهده ی خواننده بگذارید. در بخش دوم هم ما شخصیت اصلی نمی بینیم دانای کل مداخله گر روایت را به دست گرفته اما ما را با یک جامعه روبه رو می کند نه یک شخصیت به عنوان نماینده ای از جامعه.
به هر صورت سپاس از دعوت گرمتان، دوست عزیزم. قلمتان سبز.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر