تبلیغات
ادبی - داستان کوتاه کوتاه « اوج جنون»
شنبه 30 اردیبهشت 1391  11:02 ب.ظ

اوج جنون

جسد ها راکف لانکروزر، روی هم چیدند .

 جسد محسن روی بقیه قرار گرفت .

چشمها ،پیشانی بند،ریش اش آغشته به خون وپلاکش در شکاف سینه اش فرو رفته بود .

قطرات باران ابتدا آرام،سپس در اوج جنون ،پهنای پیکرش را هدف قرار دادند .

تپش قلبش با نت های باران هم نوا  شدند.

فریده فهیمی – 27اردیبهشت 91- برازجان

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
mightygala6627.jimdo.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 01:03 ب.ظ
Hi there Dear, are you in fact visiting this
web site daily, if so afterward you will without doubt take fastidious know-how.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:27 ق.ظ
Fastidious response in return of this question with firm arguments and explaining
the whole thing on the topic of that.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 12:23 ب.ظ
Pretty component of content. I simply stumbled upon your web site and in accession capital to say that I get actually enjoyed account your weblog posts.
Any way I'll be subscribing to your feeds and even I achievement you access persistently rapidly.
فریده فهیمی
پنجشنبه 1 تیر 1391 05:46 ب.ظ
کاش مطمئن می شدم که شما کدام هادی مظلومی هستید ،همان که سالها پیش از دیار مان ،به پایتخت کوچ کرد ؟در جای جای دنیای مجازی سرچ تان کردم ،پیداتون نکردم ،ستاره راهم شوید تا پیداتون کنم !!!
هادی مظلومی
دوشنبه 8 خرداد 1391 12:00 ق.ظ
«تپش قلبش با نت های باران هم نوا شدن»این جمله زیباست لذت بردم .موفق باشید

من دارم داستانهای کوتاه تو را دنبال می کنم در این دنیای مجازی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر