تبلیغات
ادبی - وزغ از فریده فهیمی
شنبه 9 اردیبهشت 1391  12:07 ب.ظ

وزغ – از فریده فهیمی

      از سر کار که برگشت وزغ را از جعبه در آورد وروی خاک توی گلدان دیفن گذاشت .می دانست وزغ ها راه رفتن را دوست دارند خودکارش را از جیبش درآورد وبه پشت وزغ زد .وزغ 10 سانتی متری راه رفت جایش نبود ،ازلبه ی گلدان به روی زمین پرت شد .گوشه ی دیوار ،روی پایین ترین پله جای گرفت . ساکنین  آپارتمان ،از واحد های دیگر ،از آنجا که رد می شدند ووزغ را می دیدند ،هرکس حرفی می زد وغُرغُرکنان می رفت . برخی بی تفاوت می گذشتند . حرف همسایه ی جدید بیش از بقیه روی مُخش رژه می رفت که گفت : « توی ده پدرم اینها از این وزغ ها فراوان است .اما هیچ کس آنها را به خانه نمی برد  چون زگیل های پوست کمرش ، سمی را ترشح می کند که تا ارتفاع چشم بچه ها بالا می رودودرون چشمشان می رود وچشمشان رادرد می آورد . » اما او اصرار داشت وزغ را نگه دارد تا مردم از او یاد بگیرند که با چشمان باز ،حوادث را رصد کنند وهنگام احساس خطر به جای سکوت ؛ از خود دفاع کنند .  


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
foot problems
دوشنبه 27 شهریور 1396 08:31 ق.ظ
I'm not sure where you're getting your information, but good topic.
I needs to spend some time learning more or understanding more.
Thanks for fantastic information I was looking for this info for my mission.
foot pain and tingling
جمعه 2 تیر 1396 08:39 ق.ظ
Thanks for finally writing about >ادبی - وزغ از فریده
فهیمی <Loved it!
jenellepechar.jimdo.com
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 12:50 ق.ظ
Glad to be one of many visitants on this awful website :D.
BHW
سه شنبه 22 فروردین 1396 01:46 ب.ظ
Hi there! I know this is somewhat off topic but I was wondering if you knew where
I could locate a captcha plugin for my comment form? I'm
using the same blog platform as yours and I'm having difficulty finding one?

Thanks a lot!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر