تبلیغات
ادبی - داستان کوتاه از فریده فهیمی
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391  05:13 ب.ظ


اتفـّاق سوم

            

           لحظه موعود فرارسید . تمامی اعضای خانواده اش ،هیأت استقبال را تشکیل می دادند . صدای چـِلِک چـِلِک دگمه های دوربین خبرنگاران وسئوالات مکرر ِ  شنیده می شد : « آزاده ی دلاور ؛ از اینکه به آغوش وطن بازگشتید چه احساسی دارید ؟ »  تمام لبخندها وشادی هایش را ذخیره کرده بود که در این لحظه فوران کند اما افسوس ؛ لبهایش یاریش نمی کردند وچنان چفت شده بودند که بر قوی ترین مغناطیس جهان ،نیز غالب بودند. مات ومبهوت مانده بود .  سیزده واندی سال پیش ،در ذهنش تداعی شد. گلویش از قمقمه ی تیرخورده ی بسته به کمر سرباز نیمه جانی که روز عملیات کنارش بر زمین افتاده بود ،خشک تر بود . گویی  سوزش شدید ترکش روز عملیات ، علاوه بر صورتش ،دیگر اعضای بدنش را هم نشانه گرفته بودند .

          صدای همه ی افراد حاضر راشناخت وبه گرمی سلام هایشان را پاسخ داد .  دقایقی به روبه رویش خیره شد .تمامی چهره ها را شنید . منتظر شنیدن صدای یک نوجوان بود که چهره ی او را نیز بشنود . همچنان تظاهر کرد که  به روبه رویش خیره شده ونیزه ی نگاهش فقط مسیر مستقیمی رادنبال می کرد . بالاخره صدای نوجوانش به گوش رسید :  

-         « مگه کوری ؟ »    

      پدربزرگ با شنیدن این جمله ، مثل اسفند روی آتش از سر جایش جهید وبه سمتش رفت وگفت :   سیزده چهارده سال از عمرت می گذرد هنوز یادنگرفتی با بزرگترت چه جور صحبت کنی ؟پسر!  این چه طرز صحبت کردنه ؟

-         مگه من چی می گم ؟ این آقایی که می گویید پدر من هستند ؛  یکساعته زُل زده به من ... حرف نمی زنه ! فقط نگام می کنه !

-         پسرم  ،این آقایی که می بینی ، سیزده چهارده ساله که از وطن دور بوده ، آخرین بار،توی عملیات ، برای دفاع از سرزمینی که تو در آن رشد کردی وقـد کشیدی ، به اسارت دشمن درآمد وحالا با وساطت صلیب سرخ جهانی آزاد شده وبرگشته که تو، یک الف بچه ،مقابلش وایسی وبی احترامی  کنی ؟ توی مدرسه چی به شماها یاد میدن ؟مگر در مکتب قلب مادرت ،درس عشق به پدرت ...  واقعاًکه !!!

              یکی از  خبرنگاران  پرسید : « آزاده ی سرافراز ،نگفتید چه احساسی دارید از اینکه ،   ......»

                  دیگر نمی خواست چیزی بشنود . دلش می خواست گوشش را به شنیدن همه چیز ببندد ودیگر چیزی نشنود .

                  همه ی غم های عالم ،اورا در آغوش گرفتند .   تبر جسارت فرزندش ،تنه ی استقامتش را قطع کرد . تنه نزدن به دیگران را به خود تعلیم داده بود ؛  ولی سئوال فرزندش تنه ی بسیار محکمی به پیکره اش زد. سئوال رُک وپوست کنده ی پاره ی تنش ،مانند  دینامیت  ، سدّ محکمی را که با مَلات صبر ورنج در برابر سیل طغیان گر ناملایمات  زندگی ساخته بود ، به یکباره فرو ریخت . از درون می خواست منفجر بشود .

               طوفان یأس ،خاکستر آرزوهایش را به حلقومش رساند .در سایه سار سکوت خود پنهان شد .از آنچه می ترسید مبتلا شد ؛ می ترسید تسلیم سرنوشت شود .می ترسید کشتی باورهایش در جزیره ی سرگردانی ، لنگر اندازد . خار بغض گلویش را می آزُرد . احساس کرد همه ی کره ی زمین ،یک جا به سَرَش اصابت کرد. تمام نقشه هایش بر آب شد . همه ی رویاهای شیرینش ، تلخ تر از زهر شد . ستون های کاخ زیبای آمالش  به یکباره ، در هم فرو ریخت . این همه سال ها  ،اتفاق سوم را از دید دیگران مخفی نگه داشته بود ،تصور می کرد به همین منوال ادامه بدهد می تواند تا آخر عمر ،به عنوان یادگار هشت سال دفاع مقدس ،در صیانت اش موفق باشد .

             خبرنگار دیگری موبایل خود را جلوی دهان او گرفت وپرسید : « جناب ، چرا ساکت هستید ؟ چرا به هیچ یک از سئوالات ما پاسخ نمی دهید ؟ »

               صدای دگمه دوربین ها ، بدجوری ، روی مُخش رژه می رفتند .  همه ی هفتاد هشتاد کیلو وزنش ،یک علامت تعجب شد ! این همه سال ،درد غربت را به شوق این لحظه ،تحمل کرده بود که با تمام وجود ،عزیزانشان را احساس کند ،لمسشان کند . بارهاوبارها دعای سفر را زمزمه کرده بود : « یا شَدیُدالمحال ویا شَدیدالقوی ،یا عَزیزیاعزیز یاعزیز...  » . اسارت را سفری می پنداشت که روزی به امید دلبر ، به سَر شود .دلگیری هوای اسارت را با دل انگیزی هوای دیدار ،مبادله کرده بود وبه احساس بوی عطر عزیزانش خرسند بود .

               هرنسیمی که وزید ه بود، بوی نوجوانش را به نوازش شامه اش وادار کرده بود نوجوانی که نوزادی وکودکی اش را هم ندیده بود .صدای اولین گریه ی بدوتولدنوزادش  را هم از پشت درب زایشگاه نشنیده بودوشیرینی وهدیه ایی نیز به پرستاردر ازای دیدن چهره ی نوزادش ؛ نداده بود ، سه اتفاق مهم زندگی اش همزمان روی داده بودند ومسیر سرنوشتش را تعیین کرده بودند .  سه اتفاق مهم زندگی اش که ارابّه ی تقدیر ش را به تاخت وتاز وا می داشت: « اتفاق اول: تولد فرزندش – اتفاق دوم :اسارت در حین عملیات و... »  با تمام توان می خواست اتفاق سوم را از دید دیگران مخفی نگه دارد ؛نمی خواست عزیزانش را از دست بدهد . رسم عاشقی را از بَر بود اما روزگارظالم ، رسم عاشق کشی را برایش رواج می داد . شانه هایش رابه  آشیانه ی اختصاصی تأهل وتعهدش مبدّل کرده بود .لذ ّت عشق به خانواده اش حتی از مُژه اش می چکید . با وجود تمام مشکلات فراروی راه ناهموارزندگی با اعمال شاقه در اردوگاههای مخوف دشمن ،هرگز خم به ابروان کمندش نیاورده بود . شبهای تارش رابه فروغ لقای آنان تا به صبح گریسته بود .

                همیشه توی این فکر بود که اگر از اردوگاه اُسرا جان سالم به در بُرد وبه ایران بازگشت ، زن وبچه اش را دید ، چه عکس العمل مناسبی نشان بدهد؟ در تمامی این لحظات ، حس شنوایی اش  را تقویت کرده بود ،مصّمم بود که همه ی چهره های ستارگان سپهر زندگانی اش رابشنود . همه ی صداهایی که می شنید را تجزیه وتحلیل کرد ، فقط وفقط از صدای سوت خمپاره ی شصت که سررشته ی کلاف سر در گـُم  مصائبش بود ،  متنفر بود خمپاره ای که ذره ذره اش  می تواند به درون اعضای بدن افراد فرو رود وهزاران اتفاق ، شبیه اتفاق سوم زندگی اش را رقم زند .

          تلاش فراوان  خبرنگاران وروزنامه نگاران برای شنیدن جواب سئوالاتشان ،بی نتیجه ماند و به عکس هایی که گرفته بودند بسنده کردند وجمع خانوادگی را به حال خود رها کردند .  

            نوجوان های قبل زمان اسارت اش را به یاد آورد ، لشکری که حسین فهمیده طلایه دارش بود . کم نبودند  شناسنامه هایی که دست کاری شدند . غافل از این بود که نوجوان های امروزی ، پا به پای تکنولوژی مدرن  در عرصه ی زندگی ،گام بر می دارند وفرزند زمان خویشتن هستند حروف رنگ رفته ی روی دکمه های کامپیوتر وموبایل ،را ندیده بود؛ استقرار تمامی وقایع هستی را در یک قطعه الکترونیکی به نام حافظه (فلش ) درک نکرده بود ،باور نداشت تِـرَن هوایی بازی سرنوشت نوجوان امروزی ،سریع السیر است وبرای رسیدن به قله ی اوج ،سیرکننده ی  چه وپیچ وخم های ترسناکی است   .

            وُسع ِ قدرت انتخابش به صفر رسیده بود ،برسردوراهی قرارگرفته بود ،مجبور به انتخاب یک راه بود . یا باید با زیرکی وزبردستی تمام ،راز اتفاق سومش را حفظ می کرد ؛ یا باید آن را افشا می کرد .

          آیا می توانست با وجود جسارت فرزندش ، همواره مَحرم  سـِرّ ش باشد ؟ یا می بایست آماج تیرهای ترکش کنجکاوی ثمره درخت زندگانی اش باشد ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اطلاعاتی درموردنویسنده :

فریده فهیمی عضوپژوهشکده ی تعلیم وتربیت سازمان آموزش

 وپرورش استان بوشهر می باشد.تاکنون پژوهش ها ومقالات

تحقیقی متعددی را ارائه داده است وعناوین برتر را کسب نموده است .

همچنین به روزنامه نگاری درکنار تعلیم وتربیت علاقمند است و  در

 نوشتن مقالات انتقادی اجتماعی مطبوعات ونشریات ،دستی دارد.

یک کتاب به نام « لال مونی» از وی به چاپ رسیده است که شامل

12داستان برای نوجوانان است  .به نوشتن داستان نیز علاقه ی

وافری نشان می دهدودر مسابقات وجشنواره های داستان نویسی نیز حضوری فعال دارد .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
foot pain
یکشنبه 26 شهریور 1396 04:21 ب.ظ
Wow, incredible weblog structure! How long have you ever been running a blog for?
you made blogging glance easy. The entire glance of your
website is excellent, let alone the content!
saranpuhuyaoma.jimdo.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:29 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own weblog
and was curious what all is needed to get set up? I'm assuming
having a blog like yours would cost a pretty penny? I'm not very web savvy so I'm not 100% sure.
Any suggestions or advice would be greatly appreciated.

Thank you
www.purevolume.com
شنبه 14 مرداد 1396 05:18 ب.ظ
Nice answers in return of this question with
real arguments and explaining the whole thing regarding
that.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 07:52 ب.ظ
Greetings! I've been reading your blog for a long time now and finally got
the courage to go ahead and give you a shout out from Kingwood Texas!

Just wanted to mention keep up the great work!
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 10:19 ب.ظ
Hello would you mind sharing which blog platform you're working with?
I'm planning to start my own blog soon but I'm having a difficult
time selecting between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.
The reason I ask is because your layout seems different then most blogs and I'm looking for
something unique. P.S Apologies for
getting off-topic but I had to ask!
BHW
سه شنبه 22 فروردین 1396 05:44 ب.ظ
Thank you for sharing your info. I really appreciate your efforts and I
am waiting for your next post thank you once again.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر