تبلیغات
ادبی - بازتاب
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391  05:06 ب.ظ

بازتاب

    این همه ترس در وجودش ؛ بازتاب چه حادثه ی خوفناکی بود ؟ سرچشمه ی این همه واهمه ، کجا می توانست باشد؟

         روزها بود از خیابان وحشت داشت . راه که می رفت مـُدام به پشت سر خود نگاه می کرد ، می ترسید ناگهان مأموران در لباس شخصی ، بدون اینکه ایست بدهند وبه او تذکر بدهند ،بگیرندش وببرندش . مدتها بود شبها را تاصبح بیدار می ماند . روز ها نیزتا خوابش می بـُرد کابوس می دید واز خواب می پرید ،خیس عرق می شد ،ضربان قلبش چند برابر می شد وازخواب می پرید .ازبی خوابی چشمانش گود رفته بود ند . چنان لاغر ورنجور شده بود که هیچ کس به خواستگاریش نمی آمد .مدتها بود لام تاکام حرف نزده بود مگر به وقت نیاز مفرط . هنگام کار نیز ،فقط صدای چرخش ساچمه ی نوک خودکار بر کاغذ شنیده می شد . یک روز وقتی از سرکار برگشت ،لباس شخصی ها ؛ بدون ایست دادن وبدون تذکر ، گرفتندش وبردندش .

           روزهاست توی همین آسایشگاه ،جوانی اش را را تباه می کند . این مصائب ؛ بازتاب همان شلوار جین زخمی است که از شیار های زخم هایش ،چند سانتی متری از پاهایش را به نامحرم نشان می داد .                 ( فریده فهیمی – یکم اردیبهشت 91- برازجان )

 

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
How do you strengthen your Achilles tendon?
دوشنبه 27 شهریور 1396 03:25 ب.ظ
Appreciate this post. Let me try it out.
http://accidentalroute48.jimdo.com/
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:00 ب.ظ
Valuable information. Fortunate me I found your website by chance, and I
am surprised why this twist of fate did not came about in advance!
I bookmarked it.
http://anitraSuyama.jimdo.com/2015/06/27/contracted-toes
شنبه 14 مرداد 1396 02:06 ب.ظ
I am really grateful to the owner of this web site who has
shared this enormous piece of writing at at this
place.
BHW
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:14 ق.ظ
Great post.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر